هيسس ... !
سكوت بيدار است !!
مبادا با يك صداي
بد
خوابش كني ...
شرابی سکر آور از دوشینه ی
آواز
ستاره
به مهمانی هرزه های دهر رفته است
آهای
...
آهای
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
كسي آنسوي پرچين مرا صدا ميزند
آن سوي پرچين شالي ماست
كه در اندوه مه فرورفته
كه با لالايي مه
در خواب خوش سكوت
فرو رفته است
شالي
همسايه ي ديواربديوار ما و جنگل است
كسي آنسوي پر چين مرا صدا ميزند
..............
...........
.........................
................؟
.
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی ؟!
زنده یاد حسین پناهی
یک روز دگر هم روی سن من آوار شد ...
و یک روز دیگرهم از جوانی ام کاست
پیری مرا به سخره گرفته
و مرگ به من میخندد
که جوانی روز بروز بر دوش من سنگینی میکند
قامتم را میفشارد
و شانه ام را خمیده تر میکند
شانه ای که هیچگاه دست نحیف عشق
بر تنهایی اش فرود نیامد
آه آه آه
روز ها زیر بار خرد کننده ی زمان میگذرد
و من در می یابم
که این سالخوردگی
چهره ی دیگر تنهاییست
که تن من را در برمیگیرد
که مرا سخت
بر آغوش خود میفشارد
من تنها هستم...
و من دلم گرفته ست
آن بعد از ظهر که تو میرفتی
هم
دلم گرفته بود
و برف
می بارید ...
و من چند روزی ست که
از هیچ
لبریزم
و از نیستی
مالامال!